September 6, 2008::شنبه 16 شهریور 87

روز –داخلی

زخم کهنه  2 ساله ام سر باز می کند

 

ممکنه یک روز ببخشیش؟

بخشیدم ...

 

به قیمت از دست دادن حس اعتماد و نیکی به دیگران

به قیمت ترس از حراج عاطفه

به قیمت گریز از مردم

به قیمت ...

بعضی وقتـــا ؛ مــــاه پشت ابـر ؛ زیبا تره ... !

به عبارت دیگه  ؛

گاهی ؛ عجب درد شیرینیست درد خُـماری !

 

August 30, 2008::شنبه 9 شهریور 87

شایدم

دیگر اشتها ندارم ...

،

فقط ،

اندکی حرف هایم را می خورم ...

گاهی نیز ...

بغضم را قورت می دهم ...

 

August 28, 2008::پنجشنبه 7 شهریور 87

سوار بر خر شیطان ... نعل کوبان در جادّه ی خاکی ؛ شوری به پا کرده اید ... ،؛، کاش اسب های بالدار 

 را مرکب می گزیدید ... کاش طعم شیرین پرواز می دانستید ...

باز هم

اشرف مخلوقاتیم

ریش و قیچی دستمان است

اما تمام کائنات به ریش ما می خندند

August 24, 2008::یکشنبه 3 شهریور 87

یادآوری

اعتماد مثل بکارت می ماند به یکباره از دست می رود

پی نوشت:مدتی بود به نامردی فکر نکرده بودم

August 19, 2008::سه شنبه 29 مرداد 87

من آدم قانعی هستم اما نه به  کمتر از حق خودم

خواب

خواب میبینم

تکراری

گریه میکنی در خواب

بیدار که میشوم

مطمئن میشوم که شادی

من یک زنم که خواب میبیند

August 2, 2008::شنبه 12 مرداد 87

اشی نامه

اولین بار که دیدمت یه دختر 172 سانتی بودی که پتو رو سرت کشیده بودی و گریه می کردی و بابات و می خواستی و حسابی اسباب خنده من و فراهم کردی در عین حال که حرکات کودکانت سر ذوقم آورد .

دومین بار که عمیقتر دیدمت باری بود که باز شب امتحان ریاضی بابا تو می خواستی و رفتی تو موتورخونه خوابگاه به گریه کردن

اولین باری که واسه دختر کوچولوی اتاق 701 تولد گرفتیم یادم نمیره واقعا کودکانه شاد بود

 (چه خاطراتی داشتیم با هم .(ما آشغالیم  ما رو نبرین!؟

یادته چقدر عدس پلو به خوردمون دادی ؟من هیچ وقت قبل از اون موقع نخورده بودم

روزهای خونه یوسف رضا 57 ها

چای ها

اشی چقدر حرصم میدادی وقتی .5 ساعت از امتحان گذشته تازه داشتی خط چشم می کشیدی

روزهای که کنار هم بودیم و که یادم میاد از فکر اینکه دیگه از حالا تا شاید همیشه فقط باید تو صفحه مونیتور ببینمت و فشردن دستهای گرمت و بوسیدن روی ماهت شاید سالی یک بار باشه بغضم میگیره ولی بذار بهش فکر نکنم .اینجا تو بلاگ هر روز می فهمم در چه حالی و حوش باشی برام بسه دنیا هزار جور بازی داره خوشحالم که این فاصله جسمی و دلامون چفت همه .دوست دارم اشی جونم و دیگه نمی تونم بنویسم .بوس بوس

July 18, 2008::جمعه 28 تیر 87

شکیبایی

آری منم که اینگونه تلخ می گریم

که اینک زایش من از پس دردی چهل ساله ....

آخی دلم گرفت .یاد اون روزها که میافتم...

هامون هزار بار

پری هزار بار

دلم هزار بار سوخت .صدای جادویی کجاست

خدایش بیامرزاد

یه شعر داشتم قدیما پیداش کنم میذارمش

April 15, 2008::سه شنبه 27 فروردین 87

یه سر و دو گوش

یه سر و دو گوش لو لوی بچگیامون بود

حالا تنها لولویی که هنوز ازش می ترسم

April 8, 2008::سه شنبه 20 فروردین 87

بانوی سبز

پیامک آمد:

تو این هوای بارونی یادم بیوفت

:آخه من قربون اون چشات بشم بارون و آفتاب نداره تو قلبمی عزیزم  توعشقمی چه بارون باشه چه آفتاب ولی آره هوا که بارونیه آدمها عاشق ترند  من هم به چشمانت قسم همیشه به یادتم شاهماهی ام

March 16, 2008::یکشنبه 26 اسفند 86

رفتن پا نمی خواهد فقط یه قلب سنگ می خواهد که اگه لازم بشه همه دارند

February 22, 2008::جمعه 3 اسفند 86

بعضی ها مغزشون و به اندازه یه تنه شیفت دادن پایین تر

من یه تعدادشون و می شناسم

حالا شما معما های و که این دوستان طرح می کنن و داشته باشین

January 24, 2008::پنجشنبه 4 بهمن 86

کویر اینهمه ستاره داره ماه و می خواد چیکار

زود برگرد ماه من که وقتی فاصله زیاد است دلتنگترم